تبلیغات
!Sonic Freedom Fighters - بعد از طوفان قسمت یک
 
!Sonic Freedom Fighters
we work in the DARK,to serve the LIGHT
جمعه 23 مرداد 1394 :: Black Snow Queen
سلوووووووم
snack crazy rabbitخوفید؟خوشید؟سلامتید؟snack crazy rabbit
blush crazy rabbitمن که خیلی خوفمblush crazy rabbit
ببخشید دیروز آپ نکردم
ممکنه یه هفته آپ نکنم اخه خونه نیستم
Tuzki Bunny Emoticonخب بیخی برید ادامه داستانو گذاشتمTuzki Bunny Emoticon
                                               
موبیوس-خانه ی گلاسیا-ساعت ۷:۳۹ دقیقه ی صبح
«زییییییییییییینگ»
مامبل:یکی خاموش کنه اون لامصبو!
ویزپر:خرررر....پففففف...
سونیک:خفش کن!!!!
من:ای درد!خب پاشید خاموشش کنین!
همونطور که روی تخت دراز کشیده بودم دستم رو کوبوندم رو ساعت برای اینکه خاموش بشه.مامبل کلش رو کرده بود زیر بالش و رو زمین خوابیده بود.ویزپر هم کنارش پتو رو کشیده بود رو سرش.سونیک هم روی مبل توی اتاقم بدون پتو پیچیده بود تو خودش و پشتش به ما بود.
من:الاغا!پاشید!
مامبل:الاغ خودتی!
من:تو حرف نزن استقلال پرسپولیس!
پتو رو انداختم کنار و بدنم رو کش و قوس دادم.از روی تخت بلند شدم و با پام پتو رو از رو سر ویزپر انداختم کنار
ویزپر:مگه کرم داریییی؟!
هیچی نگفتم و پام رو از قصد گذاشتم رو مامبل و از روش رد شدم
مامبل:آی کرم!!!!!مگه مردم آزاری اخه تو؟؟؟؟
در رو باز کردم و رفتم طبقه ی پایین.سونیک و بقیه برای اینکه خونشون به دست اگمن ترکیده بود مجبور بودن چند وقتی پیش من زندگی کنن.دیدم امی و بلیز و تیلز سر میز مشغول خوردن صبحانه بودن.رفتم کنار میز وایستادم.
امی:صب بخیر
بلیز:بقیه کوشن؟
من:الان میان پایین...
تیلز:یه زره تو یخچال شیر هست میخوای وردار بخور
من:اینجا خونه ی منه ها!
امی:میدونیم حالا بزار بخوریم
من:کوفت بخوری تو امی...
یه دفعه امی چکشش رو از پشتش در آورد و اماده ی کوبیدنش تو سر من شد.
امی:نشنیدم دوباره بگو!!!!
من:شکر خوردم!!!
فلنگو بستم و مثل تیر رها شده از کمان (الکی مثلا من تیر کمون آریوبرزنم) دویدم تو آشپزخونه.در یخچال رو باز کردم و یه لیوان شیر ریختم و همونجا سر کشیدم森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字.بعد از پنج دیقه رفتم از آشپزخونه بیرون.امی داشت تلویزیون نگاه میکرد.بلیز داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد.تیلز هم که مثل فشنگ یه دفعه از خونه زد بیرون!چه مرگشه بابا؟!یه دفعه دیدم مامبل و ویزپر خسته و کوفته دارن میان پایین.
همه:صب بخیر!آنی
یه دفعه ویزپر از پشت زد پس کله ی مامبل و باعث شد بدبخت با سر بیاد پایین از پله ها.همه ب دخترا زدن زیر خنده که مامبل از خجالت قرمز شد.از جاش بلند شد و رفت نشست تلویزیون ببینه.امی هم پاشد رفت بیرون یه دوری بزنه.میزپر هم یه جا رو دمش وایستاده بود و داشت با چشمای بسته تمرکز میکرد.حدود یه دیقه بعد هم سونیک اومد و رفت تو آشپزخونه یه چی بخوره.من کنار مامبل نشسته بودم و داشتم با موهام ور میرفتم.
مامبل:راستی ماگ کجاست؟
ماگ:کوپو!!!
ماگ چاو من بود.هیچ وقت جز کوپو چیز دیگه ای نمیگفت.توی جنگ میتونست خودش رو تبدیل کنه به یه تیر و کمان یخی و منم ازش استفاده میکردم.یه دفعه ماگ اومد و نشست تو بغلم و هی کوپو کوپو کرد.منم شروع کردم به ناز کردن سرش تا اینکه بالاخره خفه شد!
من:خب دیگه ماگ بستته گمشو کنار میخوام برم بیرون!
ماگ:کوپو؟!کوپو کوپو!!!
از جام بلند شدم و ماگ رو گذاشتم رو صندلی و هی اومد دور سرم پرواز کرد!یه جا نمیشینه که!با انگشتم دماغش رو فشار دادم و نشست رو مبل.مامبل هم خندش گرفته بود.در رو باز کردم و رفتم بیرون.خونه ی من یه جورایی وسط جنگل بود ولی به رودخونه خیلی نزدیک بود.داشتم راه مرفتم که یه دفعه احساس کردم‌ یکی پشت سرمه.با دستم یه تیغه ی یخی درست کردم و سریع سرم رو برگردوندم و تیغه رو گذاشتم رو گلوی شخص پشتم.یه دختر بود.با موهای ابی...صب کن ببینم،این چرا انقدر شبیه گیتزه؟!گیتز چند وقت پیش مرد!!!تیغه رو گذاشتم کنار و چند قدم رفتم عقب.دختره یه لبخند موزیانه رو صورتش بود و دستاش رو برده بود پشتش.یه لباس سیاه بلند هم پوشیده بود که با یه عالمه خرت و پرت تزیین شده بود.
من:تو کیی؟
دختره یه خنده ی مسخره کرد و نگاهم کرد
؟؟؟:تو وقتی اینجایی میتونی این چیزارو ببینی؟پس تو ممکنه یکی از اونا باشی...شاید؟
دختره دوباره خندید و دستش رو مشت کرد و یه دفعه یه موجود شبیه انسان ولی با صورت گرگ ساخت.خیلی بزرگ بود.حد اقل ده برابر من!یه شمشیر خیلی بزرگ هم داشت.
من:یا روح القدوس!
همون موقع بود که یه دفعه مامبل پرید جلوم به حالت دفاع.
مامبل:داشتی با کی حرف میزدی؟!رو دشمن تمرکز کن!
من که همینجوری هل شده بودم یه صوت بلند کشیدم.بعد چند ثانیه ماگ اومد و تبدیل به یه تیروکمون شد.منم گرفتمش.
مامبل:این از کجا پیداش شد؟!
من:اگه فهمیدی به منم بگو!
یه دفعه اون هیولا شمشیرشو کوبوند بین من و مامبل.ما هم جا خالی دادیم.
مامبل:داشتی با کی حرف میزدی؟!
من:بابا نفهم با همون دختر-
یه پشت اون هیولا اشاره کردم،ولی دیگه هیچ خبری از دختره نبود!شروع کردم تیر های یخی ساختن و به سمت هیولا پرت کردم و مامبل هم گیجش میکرد.اینقدر زدیمش تا اینکه یه دفعه افتاد رو زمین و ناپدید شد.
من:چی شد؟!؟!
مامبل:غیب شد؟!
اما نه،غیب نشده بود.یه چیز خیلی‌پر نور و سفید رنگ که شبیه یه کریستال بهاندازه ی کف دستم بود افتاده بود زمین.مامبل رفت جلوتر و برش داشت.
مامبل:بیا بریم پیش تیلز!
من:هر چی شما بگی استقلال پرسپولیس...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:29 ق.ظ
I have learn several good stuff here. Definitely worth bookmarking for revisiting.
I surprise how much attempt you put to create
such a wonderful informative web site.
شنبه 7 مرداد 1396 11:05 ق.ظ
Ahaa, its fastidious conversation concerning this paragraph here at this blog, I have read all that,
so at this time me also commenting here.
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:02 ق.ظ
Hi there, I check your blog daily. Your writing style
is awesome, keep it up!
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:43 ب.ظ
I'm extremely inspired with your writing
skills and also with the structure in your blog. Is this
a paid subject matter or did you modify it yourself? Either way
stay up the nice high quality writing, it's rare to peer a great
blog like this one today..
شنبه 12 فروردین 1396 12:41 ب.ظ
Hello my friend! I wish to say that this article is awesome, nice written and include
almost all significant infos. I'd like to peer more posts like this .
پنجشنبه 14 آبان 1394 12:28 ب.ظ
جانم؟!|= چه شد؟!|= اژدر پلنگ؟!|= چی گفتماژدها از کجا اومد آخه یه هو|=
Black Snow Queen
دوشنبه 2 شهریور 1394 11:31 ب.ظ
خوشگل خانوم اسم من لوراس نه لائورا که نوشتی
Black Snow Queenزارت!از این کیبورد متنفرم
پنجشنبه 29 مرداد 1394 11:31 ق.ظ
لینکی
Black Snow Queenشما نیز لینکی
چهارشنبه 28 مرداد 1394 01:18 ب.ظ
بیا داستان منو بخون وژدانن خیلی داستان بتحال بود امید وارم تو هم خوشت بیاد از داستانم:)
Black Snow Queenاوکی الان با کله میام
سه شنبه 27 مرداد 1394 12:45 ق.ظ
پیدات کردم
لللییینننکککیییی
Black Snow Queenسلوم روکسیییییییییی تو هم لینکیییییییی
دوشنبه 26 مرداد 1394 10:37 ق.ظ
جای ایمیلو بخون
Black Snow Queenاهههههههههه نرسیدمممممم
یکشنبه 25 مرداد 1394 12:38 ب.ظ
اپم
Black Snow Queenاومدممم
شنبه 24 مرداد 1394 11:43 ب.ظ
چقدر شاعرانه و زیبا
ژوون اون گرگه کی بود؟
Black Snow Queenباید تا قسمتای بعد صبر کنی
شنبه 24 مرداد 1394 12:59 ب.ظ
اپیدم
Black Snow Queenمنو بگیر که با مخ اومدم
شنبه 24 مرداد 1394 12:07 ب.ظ
از حرکت پس گردنیه ویزپر که زد به مامبل حال کردم خداییش
Black Snow Queenحقش بود
شنبه 24 مرداد 1394 12:38 ق.ظ
اها گرفتم ابجی نیشخندی
Black Snow Queen
شنبه 24 مرداد 1394 12:05 ق.ظ
پرفکت
ایول به ابجیم که توی جنگ استاده
من نیستم؟
Black Snow Queenاز‌تو به ارث بردم دیههستی،ولی داستان یه جور درهم برهمه جوری که تو هستی‌ولی نیستیگرفتی؟
جمعه 23 مرداد 1394 10:57 ب.ظ
جالب بود . اقا منم بیام خونتون جا هست که؟
Black Snow Queenبه جون خودم دیگه داریم رو هم میخوابیم از بس جا نیست
جمعه 23 مرداد 1394 10:27 ب.ظ
راستی اپم
Black Snow Queenاوکی
جمعه 23 مرداد 1394 10:05 ب.ظ
قشنگ بودینبو
کلا پدرم اگمن خوب می زنه تو پوز اینا
دختر کی بودینبو؟
الکی مثلا من جنگلیم
Black Snow Queenیه رازه استینو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




سلوم سلوم صد تا سلوم!بنده گلاسیا هستم!تورو جان من بهم نگید گیلاس!بنده یک سونیکی قدیمی هستم ولی به دلایلی یک سال ناپدید شدم :| خب

مدیر وبلاگ : Black Snow Queen
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :